زخم و خواب
جای زخم دشنه ها بر سينه ام تيری کشيد
نيمه شب خواب سبکبا لم پريد
پنجره پيراهنی بر چين داشت
زيرنورماه با ساز نسيم ميرقصيد
سايه روشن های رقص دامنش
روی ديوار اطاقم درسکوت
نقش ها از قصه های رزمندگان
سرزمين قصه ساز آريا يئ ميکشيد
ديده ام هر سودويد
نقش رستم يا که سهرابی نديد
انچنان درقصه ها و نقشها گم شدم
تا که اسب تيزپای معجزه از ره رسيد
بر دل ديوار شب برق آتش رنگ آب شعله پنهان خورشيدی کشيد
درد زخم دشنه ها جانم بسوخت
دشنه ای ساختم رنگ آب و خا کسترودود
برتنم هرچند جا مه رزمی نبود
دل به جادوی اسب زيبا باختم
سوی خاک سرزمين آريايئ تاختم
تا زنم بر سينه ديو سياه دشنه را
و کنم از بند و زنجيررها مردمان خوب و
خاک خون آلود و خشک و تشنه را
........
پاره ابر تيره ای صورت مهتاب را درخود کشيد
پنجره با پرده های دا منش ديگرنميرقصيد
سا يه ظلمت چوشيطا نی سياه به خيالم خنديد
جای زخم دشنه ها درجان بازتيری کشيد
2005 ما رچ