استوار بمان ای صبور
کوه اصيل و صبورسا ليا ن درازيست که زمستانهای سخت و سفيد راصبورانه زيرکوله باری از يخ سرميکند....تا فصل بگذرد واو باسيلابهای آب شده اشکها ی يخی اش بهاررا در خاک عبوس برای قوم زمستان زده بارور کند ...زما نی که د لش خا لي ميشود رودها ی ذلال روان ميشوند وما هيا ن رنگين کما ن شاد و سرمست ميرقصند...وريشه های ديرپا ی نعنا وترخون سيراب گشته دربيشه ها ی رودها جوانه های نرم و معطر ميرويند. کوه ديرزما نيست دلش گرفته ..اما بازدامن گلداربها ريش را روی دشت سبزميگسترد تا پروانه ها ازپيله های تنگ تنها يئ شان بيرون آمده روی گلها ی داما نش نشينند..اما کوه با همه صبرش سا لهاست نظاره گرمردما ن سياه جامه وعزادارست مردما نی که ازکوه صبوری آموخته وچه بسياراز دلتنگي بداما نش گريسته اند.....مردما نی که سالهاست به عزای مرگ عشق..مرگ شادی..مرگ زيبايئ..مرگ لبخند عزا دارند عزا زمان هفتم وچهلم وسال را طي کرد اما هنوز بر سر و سينه چنگ ميزنند و جامه سياه به تن دارند ....وکوه نظا ره گر دلخون است و هر بهار خون ميگريد و در
دامان سبزش لاله های سرخ ميرويند..و اينگونه است که رنگ سفيد
و سبز و سرخ اين رنگين اصيل را چون شيرنری هر بهار براوج کشور آريا ميغرد و نقش ميزند گر چه جامه عزا بتن داری...چون دماوندت
.صبورواستواربمان