غم خاک
خوانند مرا يک پرده نشين
ای دست رها
اين پرده بدر ... من را تو ببين
اين پرده نشين يک پنجره است
جان و تن من يک حنجره است
در مسجد و دير
در ميکده و خلوت و غير
هی داد زدم ... فریاد زدم
ای آدمکان --- ای مردم پاک
از خواب گران بيدار شويد
اين جهل خطا ست هوشيار شويد
ديگر نخوريد اين غصه ی خاک
از خاک شديد --- بر خاک شويد
اين خاک جهان يک مشت گل است
تصوير بهار يک شاخه گل است
خون دلتان بود بیرق هو
پس خانه چه شد ؟
آن شاهد کو؟
ريشه ها ميمانند