گلا يه
تو دفترم نوشتم يه عالمه گلايه
ز دست سرنوشتم
دل سفيد دفترم سياه شد
نوشتم از تباهي
چطوري جسم و جانم
روزهاي خوب پاکي
با دستاي نامردي
زخمي و مبتلا شد
گلايه هام زياده
قصه هاي زندگيم...حتي خيلي بزرگتر
از قصه شيرين با فرهاده
نوشتم از بيکسي..غربت و دلواپسي
نوشتم از سقفي که رو سرم بود
با دستاي ظالمي روي تنم خراب شد
وقتي رسيدم به گلايه از دل
که داشتنش تو سينه برام بوده چه مشکل
چي بسرم آورده ..چقدر منو آزرده
حال قلم تو دستم...پريشون وخراب شد
جوهر آبي اون...رنگش عوض شد آسون
چکيد رو سينه سفيد و لرزون
چند دونه قطره خون
نوامبر 1999