فکر پرواز
توي ايوان نشستم
تا ببينم از کدوم طرف مياد امسال بهار
باز...فکرم هوائي شد و پر زد
رفت ازغروب غربت و رسيد
به افق صبح ديار
آشياني سست لاي گلهاي درخت داودي
به نسيمي لرزيد....دلم از ترس تپيد
چلچله تو آشيان تنها بود و پري نارس داشت
تا سحر هيچ نخوابيدم
فکر بادي تند..آشياني سست...وپري نارس
سد بيخوابي شد
سرچلچله از لانه سست پيدا بود
سخت ميلرزيد با دو چشم نگران
شب بسر آمد ..و صبح هم همسفر گرمي خورشيد نبود
ابرها سايه هاشان شکل ويراني شد
باد تندي وزيد...آشيانه در هوا گم شد
چلچله در خون خود بر خاک ميغلتيد
بالهاي نارسش بشکست
درد را ديدم سخت
ياد شاعر به دلم غم ريخت ....که گفت
به پرواز بيند يش که بس زيباست
چلچله غرق به خون جان داد
.و به پروازي رفت.....که همان شاعر گفت