فکر میکنم از ده سالگی اوراق سفید کاغذ را با
قلم سیاه به بازی گرفته خلوتی برای
خود ساختم و در عالم بچگی شعرهای خام میسرودم و از آسمان و ....زمین ....وآدمها
و....و....مینوشتم و میسرودم..... و زمان میگذشت...بعدها با ورق خوردن صفحات
زندگیم و در شبهای تنهائیم شعرهای خام کودکی پخته شدند و حرفهای دلم دلهای
سپید هزاران اوراق کاغذ را سیاه کردند...و عاقبت شعرها همراه اشکها و نوشته ها
...کتابی شد بنام