اسمم ناهید است و در گوشه ای از شمال سرزمین آریائی در مسافتی نه چندان دور
از دریای پاک و.....در قلب لذیذ عطر باغهای نارنج و...در رطوبت خمار و نرم
هوای شمال بدنیا آمده ام.. ولی افسوس که تنها دوران کوتاهی از سنین کودکیم را
در
آن اصیل نمناک گذراندم....و بخاطر شغل پدراز زادگاهم و آنچه دوستش داشتم بس
دور افتادم.....و گوئی حفره ای در قلبم باز شد که....هنوز در انتظار پر شدن است
...در انتطار دیدن چهرۀ معصوم و دلهای پاک وساده آدمها...خواب بر پشت بام های
نمناک در حریم لطیف پشه بندهای سپید.....و عطرگلبرگهای نارنج و.......یا شاید
هم به انتطار دیدار همه آن خاک و دیاریست که............از دست رفته همراه عطر
بهار نارنج ها تو دل شمالش... نخلهای پیر و زخم خورده جنوبش....و مردم ناشادش
در زیر سایه بلند البرز اما.....دل من که در خواب خوشیست......چه میداند؟؟؟؟؟؟؟
ز ویرانی آن شهر و دیار.......دوری از زادگاهم بعدها بدنبال حوادثی پی در پی
تبدیل شد به ترک وطن و سر درآوردم از نیمه دیگر دنیا که در پشت افقهای دور
پنهان بود.......از غربتی بس عظیم بنام آمریکا..... و هزاران کوه .....کویر....و
دریا
...مرا از خاکم ...اقوامم و آنچه که دوستش داشتم جدا کرد...
فکر میکنم از ده سالگی اوراق
سفید کاغذ را با قلم سیاه به بازی گرفته خلوتی برای
خود ساختم و در عالم بچگی شعرهای خام میسرودم و از آسمان و ....زمین ....وآدمها
و....و....مینوشتم و میسرودم..... و زمان میگذشت...بعدها با ورق خوردن صفحات
زندگیم و در شبهای تنهائیم شعرهای خام کودکی پخته شدند و حرفهای دلم دلهای
سپید هزاران اوراق کاغذ را سیاه کردند...و عاقبت شعرها همراه اشکها و نوشته ها
کتابی شد بنام